خرید بک لینک
خدا امروز سر کلاس مشاوره مریم می گفت "درس بخونین و تکلیف رو جدی بگیرین!" چراشو فقط خودش می دونه و راستش کسی هم نپرسید ازش! اصلن به نظرم نفر 16م کنکور تا یه مدتی حق داره هرچی به ذهنش می رسه رو بدون توضیح چرایی ش بگه و بقیه هم قبول کنن! حسش بی نظیره...حس این که ببینی با چشمای خودت پیروزی ت رو! میگه "خب بی هدف که نمیشه!" چه هدفی انگیزه ساز تر از این که من هم دوست دارم همچین حسی رو لااقل یه بار تجربه کنم! دوست دارم آزاد باشم و با چشمای خودم ببینم این آزادی رو و بکنم تو چشم بقیه!:/ چرا به فاطمه نمیگن پاشه بیاد پیشمون؟ فاطمه حتا چند ماه زودتر از مریم به این حس رسید...به چند برابر این حس! حس فاطمه قطعن قشنگ تر بوده...فاطمه بنت فرزانه:)) به نظرم کسی که طلا یک المپیاد داره، اونم المپیاد ادبی(!!) به جز حقی که واسه نفر 16م کنکور قائلیم، حق داره راه بره و تو گوش هرکی دلش خاست یه نصیحتی بکنه و فقط کافیه که پشت بندش بچسبونه که "من این تجربه رو تو راه رسیدن به طلا به دست آوردم" و اونوقته که دوست عزیزمون بدون هیچ مکثی قبول کنه و مستقیم راهی بیابون بشه برای هضم اون نصیحت و کنج ه مون زندگی ای که صرف بیه

برچسب: و ما ادراک,و ما ادراك,و ما ادراك ماهية, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:36

خدا

چه قدر سخته که از خون خوردنت بفهمی روزی ننهاده بوده و طلب کردی و آخر سر هم ندادنت و فقط خون خوردی و درد کشیدی و بی تاب بودی!
چه خونی هم خوردم واقعن...بچه ها گفتن تمام دندونات خونیه! رفتم جلو آینه برق میزد همچین انگار تازه مسواک زدم!

برچسب: خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی,خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني,شعر خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:36

خدا اون همه نوشتم و همه ش تقصیر کامپیوتر حسین بود و این همه بی طاقتیش که حالا هیچی از نوشته هام نمونده! همه ش تقصیر آهنگ دلفریب و خیام و مولانای هلیا بود که حالا هیچی از نوشته هام نمونده! همه ش تقصیر عکس های گوگل بود که یه عکس راهروی مدرسه خواستم پیدا کنم و عکس مانور زلزله رو آورد و من مجبور شدم پشت این لپ تاپ لعنتی چند سانت در چندین سانت یه ربع بخندم به خاطرات مسخره زنگ های زلزله:/ که الان هیچی از نوشته هام نمونده! خلاصه ش این بود که آقا می دم به یادآور بدون هیچ ترسی! اصلن بقیه ش هم حتمن مصلحت این بوده که شما نخونین که الان هیچی از نوشته هام نمونده! من الان خیلی عصبانی م و غرغرو! مشخص نیس؟:/ : استیکر انگِر اینساید اوت در حال بلند شدن آتیش از سرش! اصن هر چی!

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:36

خدا آخرش خوندن اینجارو سپردم به یادآور ولی به گمونم از این 6050 بازدید، حداقل پونصدتاش مال همین هفته اخیر باشه و توسط خودم احتمالن!! تو همین زیادی خوندنا دیدم یه چیزایی رو بدهکارم به این جا! دیدم باید شریکتون کنم تو لذت سال آبانی و باید غرقتون کنم تو رویای سفر به کلیمانجارو! فرصت کمه...تا سه چار روز دیگه معجزه رختشو میکنه و میره محو میشه اون پشت تر ها! با این همه اون بی فکر برگشته میگه "بعد از تموم شدن معجزه به امید بهار زنده ام"...:/ آخه عزیز من! مثه این که شما متوجه معنی معجزه نشدی! قوم ثمود معجزه خاستن از صالح و براشون از دل کوه شُتُر کشید بیرون ولی با شرط و شروط... حوصله دین و ایمون نداشتن، زدن شُتُر رو کشتن! اونا فکر میکردن فقط شُتُر خودِ معجزه بوده و با این کارشون آثار وحی و خدا رو نابود کردن! آخه یکی نیس بهشون بگه مگه هر وقت شما اراده کنی میتونی معجزه رو نابود کنی؟ چند روز بعد هم صاعقه میزنه و نادونای قصه ما تو جَوِّ معجزه می میرن! حالاهم تو دنیای الان ما هر چند شتر و کوه و ثمود و صاعقه و صالح نیست، ولی یه سریا هستن فکر میکنن با تاریخ دنیای اونا، معجزه از زندگیشون قهر میکنه (خود

برچسب: عیدتون مبارک,عیدتون مبارک متحرک,عیدتون مبارک به زبان کردی, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:36

می آیم کنار گفت و گویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام، تشنه نیستی؟

سید علی صالحی

برچسب: به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار,به یاد یار و دیار چنان بگریم زار, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:36

قلوبمو می ذارم جلوم، این اسمیه که جلو بانو پرید از دهنم! گفتم "ببین اینا قلوب منن:))" و می خنده و میگه "بذارم اینستا بنویسم قلوب زهرا:/" به بیماری "همه چیز بامزه پنداری" مبتلا شدم! هیچکس واقعن نمی دونه درمانش چیه؟ فکم درد گرفت خب اینقدر به هر چیز چرت و پرتی خندیدم و مردادی هم دیشب با اصرار تمام گفت که تو خیلی بامزه ای...دیگه نور علی نور^^(به نظرم فقط داداچ میدونه چه مرضیه! و بهتر از همه هم درکش میکنه!باید یادم بمونه این درد فکو براش با جزئیات تعریف کنم چون یکسره در حال پیدا کردن انواع و اقسام امراض تو خودمونیم برای فاش کردنش :دی) خلاصه قلوبمو میذارم جلوم و خب دلم نمیاد یه ردیف بنفش دیگه ش رو خراب کنم! واسه بنفشک دوس داشتنی زرد می چسبونم و فکر میکنم چه قدر سبز و آبیش به هم میان...اصلن همونجا میشه که تصمیم میگیرم اسم دخترکِ شبیه و قد بلند و موقشنگو بی اجازه خودش بذارم سبز-آبی! حالا که فکر می کنم خیلی هم بهش میاد؛ هم به خودش و هم به بند کفشاش! شاید حتا به دوستاش که امروز دیگه میخاستم رو تک تکشون بالا بیارم؛ نفهمای زشت!-_-! نرگس قبل امتحان گفت:"تو همیشه هولم میکنی! کاش این نزدیکیا نباشی تا

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:35

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هرکه تعریف کند خواب خوشایندش را...

برچسب: کاش این ماجرا به سر نیاید,كاش اين ماجرا به سر نيايد چارتار,چارتار کاش این ماجرا به سر نیاید, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:35

خدا شما باید بدونین جلوی بارون توانایی مقاومت ندارم! میزنم تو دلش و میدوعم و میدوعم و میدوعم...و وای از اون لحظه ای که فقط پیشنهاد"پارک و بارون و دیوونه بازی" مطرح بشه...همه میدونن که اولین پایه ش خودمم حتا اگه با لباسای سر ظهری اومده باشم و حالا که ساعت چاهار بعدازظهره و تا بالای لژ کفشم آب جمع شده از بارونی که قطع نشدنیه، بتونم اونقدر بخندم که بستنیم از دماغم بریزه بیرون!(دوروغ گفتم حقیقتن...بستنی قابلیت ریزش از دماغو به هیچ عنوان نداره اگر یه ذره فکر کنیم!) نمیخام بگم اونموقه چی گذشت تو اون سرمایی که سرد نبود:) میخام از بعدش بگم و نماز شکری که پشت در خونه به جا آوردم:) و چه عاشقانه نمازی بود... ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! نگران بودم...نگران مامان! گفته بودم اول به حسین که یک ساعت دیگه بر میگردم، اونموقه تازه ساعت یازده و نیم ظهر بود! دوساعت گذشت ولی باورم نمیشد...هی ساعتای مختلفو نگاه میکردم ببینم چه طور میشه دو ساعت انقدد زود بگذره آخه؟؟ مامان زنگ میزنه و میگم الاناست که برم خونه ولی مامان می دونه، از نور جدا شدن سخته! سخت! دو میشه، دو و

برچسب: dumb ways to die 2,dumb ways to die song,dumb ways to die game, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:35

من حالم خوبه...دقیقن همونقدی که براتون مهمه!
خیال همه شمایی که میخاین همینو بدونین راحت:|

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 5:35

صفحه بندی